محض خنده 1
*چه لحظه باشکوهی بود. اون لحظه... وقتی معلم می بردمون پای تخته تا ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد...!
*مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید: می تونم بهت اعتماد کنم؟! در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده!
*دو نفر داشتن با هم خالی می
بستن. اولی گفت 40 سال پیش ساعت بابام تو همین رود افتاد! دیروز بعد این
همه مدت رفتیم غواصی پیداش کردیم سالم بود! دومی گفت بابای من 40 سال پیش
افتاد تو همین رود، دیروز دیدیم اومد خونه سالم سالم بود! اولی گفت تو این
مدت او زیر چی کار می کرد؟ گفت: ساعت بابای تو رو کوک می کرد.
*همون
دو نفر داشتن باز دوباره برای هم خالی می بستن. اولی می گه بابای من یه
طویله خیلی بزرگ داره. وقتی یه گاو واردش می شه تا بخواد برسه ته طویله بچه
دار می شه. اون گوساله هم گاو می شه. باز هم اون گاوه بچه دار می شه و باز
دوباره اون گوساله گاو می شه. همین جوری تا 7 بار این اتفاق می افته. بعد
تازه گاوه می رسه ته طویله. دومی می گه این که چیزی نیست. بابای من یه عصای
بزرگ داره. وقتی می ره بیابون برای شکار شیر، برای اینکه آفتاب اذیتش نکنه
یا عصاش ابرها رو می کشه بالای سرش تا سایه بشه. اولی می گه. حالا بابای
تو این عصا را کجا نگه می داره؟! دومی می گه: تو طویله بابای تو!
*نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.» نویسنده جوان گفت: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم» و برنارد شاو گفت: «عیبی ندارد پسرم. هرکدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»
*بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که به بابام پیشنهاد دادم مواقع بیکاری بیاد با کامپیوتر مین روب بازی کنه. بزرگتر از اون این بود به مامانم کامپیوتر یاد دادم، فجیع تر از اون یاد دادن اینترنت به مامانم بود.
اما رنج آورترین اشتباهم این بود که به مامانم گفتم نحوه پخت غذا رو برای روزای مجردی ام بهم یاد بده. حالا من غذا درست می کنم... مامانم تو اینترنت می چرخه، بابام هم کماکان داره با کامپیوتر مین روب بازی می کنه. خواستم بگم براتون تجربه بشه... اشتباهی که من کردم شما نکنید!
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ ای کلک خوش آمديد ،امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ داشته باشید.