جرم ما هم عاشقي است

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است
آری اما آنکه آدم هست و
عاشق نیست، کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن
ای دل کار دشواریست، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید
جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
آنکه عاشق نیست، هم
اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا
یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین
چیست؟ چیست؟

قیصر امین پور

آدم بــرفی


 آدم بــرفی

برگی از دفتر شعر مریم حیدرزاده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 تو را ساختم با اون برفا، آدم بــرفی
تو اون شب اومدی دنیا، آدم بــرفی

شبی که عمرش از هر شب درازتر بود
به او شب ما می گیم، یلدا، آدم بــرفی

یه جورایی من و تو عین هم هستیم
تــوام تنها، منــم تنها، آدم بــرفی

من عاشق بودم و خواستم پناهم شی
توام عاشق بودی اما، آدم بــرفی

همه انگار پی اونن که کم دارن
تو بودی عاشق گرما، آدم بــرفی

منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زیبا، آدم بــرفی

تو خندیدی و گفتی، قلبت از یخ نیست
تو عاشق بودی عین ما، آدم بــرفی

تو گفتی که براش می میری و مردی
آره مردی همون فردا، آدم بــرفی

دیگه یخ سمبل قلبای سنگی نیست
سفیدی داشتی و سرما، آدم بــرفی

تو آفتاب و می خواستی تا دراومد اون
واسش مردی، چه قدر زیبا، آدم بــرفی

نمی ساختم تو رو ای کاش واسه بازی
تو یه پروانه ای حالا، آدم بــرفی

چه آروم آب شدی، بی سر و صدا رفتی
بدون پچ پچ و غوغا، آدم بــرفی

کسی راز تو رو هرگز نمی فهمه
چه قدر عاشق، چه قدر رسوا، آدم برفی

من اما با اجازت می نویسم که
تو روحت رفته به دریا، آدم بــرفی

تو روحت هر سحر خورشید و می بینه
می بینیش از همون بالا، آدم بــرفی

ببخشید که واسه بازی تو را ساختم
قـرار مــا شب یلــدا، آدم بـــرفی

باران

کاش بارانی ببارد
قلبها را تر کند بگذرد
از هفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند بشکند
در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را
تر کند مثل طوفان بزرگ نوح
در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

بچـه که بودیـم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب ها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام


دنیا را ببین ...

بچه که بودم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ام و از چشمهایم می آید!

http://s1.picofile.com/file/7112948488/adame.gif

ادامه نوشته

زندگی ازدیدگاه سهراب

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

عواقب غزل سرایی

یك روز كه زیبا غزلی در نظر افتاد

ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد

اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما

با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد

می گفت «سیه چشم»و«سیه زلف» دگر كیست؟

یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟

این بار كمی بحث فراتر ز جدل رفت

آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد

گفتم تو گمان كن كه شدی همسر حافظ

گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد

او بوده بهانه كه شما خیره سران را

نقل لب و چشم و قد و ساق و كمر افتاد

ای بشكند این دست كه با بیش و كمت ساخت

افسوس ز عمری كه به پایت هدر افتاد

جز خون جگر از هنرت چیست نصیبم؟

سوزی سخنش داشت كه در جان شرر افتاد

گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت

آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد

وقتی كه هوو هست رقیب تو اقلّاً

دانی كه سر و كار تو با یك نفر افتاد

بسیار قسم خوردم و او نیز به پاسخ

هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد

عمری به گمانم كه هنرمند و ادیبم

آنگونه ادب كرد كه از سر هنر افتاد

بیچاره اساطیر ادب پس چه كشیدند

با آنهمه اشعار كه ما را خبر افتاد

حافظ كه چه شبها به در میكده خوابید

یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد

ما غرق خیالات، از آن «قند فراوان

یك ذرّه چشیدیم، كه آن هم «شِكَر»! افتاد

بدرود «غزل»!؛ وای نه؛ نام تو زنانه است

شاید به همین نام مرا دردسر افتاد

امیرحسین مانیان


باران

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناكجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند

شعـر و تصویـری از جنـس قـطـرات بـاران


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای بهم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت كهنه را به هم بزنیم

وزباران كمی بیاموزیم
كه بباریم و حرف كم بزنیم

كم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا كنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

قلم زندگی را به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

ماه» در «حصر» شب نمی ماند

دستِ نقاش پیر می لرزد

قلبِ نقاش پیر می گیرد

همه ی سهم ما فقط شد باخت

روبه رو، هِی اسیر می گیرد…

من اگر حرف کهنه ای دارم

ارثم از زخم های اجدادی ست

اینکه میدان انقلاب هنوز

شاهراهی به سوی آزادی ست

«شاه» و «راه» از کجا به هم خوردند

این طناب از اساس پوسیده

با شمایم مشوقِ دیروز

داغدار «حسین فهمیده»

تانک از روبه رو که می آید

زندگی مثل صحنه ی جنگ است

آینه زیستن!؟ شکستن!؟ نه…

پاسخ سنگ بی گمان سنگ است

من به شب فکر می کنم هر شب

به شکستن، به صبر، آینده

به همین سروهای زندانی

به شهیدانِ تا ابد زنده

زندگی در مرام ما مردم

سفر آخرین «سهراب» است

های هایی ست از دل «یعقوب»

که نمرده «ندا»، فقط خواب است

باید از نو به فکر بودن بود

فکر دیگر برای فردا کرد

از همین شب که سرد و تاریک است

جنبش دیگری مهیا کرد

جنبشی که بهار گلریزش

همه ی طول سال ماندنی است

مثل اشعار حافظ و سعدی

که برای همیشه خواندنی است

مثل حرفی امیدوار که باز…

قلبِ مجروح «عشق» می خواند

هان بگو دوستاقبانِ* «اختر» را

«ماه» در «حصر» شب نمی ماند

______

*دوستاقبان: زندانبان

سیلی؛ شعر تازه سهیل محمودی

سیلی …

دستهای چرک
دستهای تیره و تباه
دستهای سیلی و ستم
دستهای مثل شب سیاه
*
آن طرف گرفته روی ماه !

سهیل محمودی دوم آبان۱۳۹۲

منبع: صفحه شخصی سهیل محمودی


امروز که دختران میرحسین برای عید غدیر به دیدن پدر و مادر در حصر خود رفتند پس از دیدار با برخورد زشت مامور امنیتی مواجه شدند . آنان اعتراض کردند ولی سیلی بر گونه های دو نفر از آنان نواخته شد. وقتی دست بار دیگر  برای دست اندازی و جسارت … بلند شد دختر میرحسین برای ممانعت دست جلو برد و مقاومت کرد که با گاز گرفتن مامور مواجه شد . دختر میرحسین موسوی  به کلمه می‌گوید شدت گازگرفتگی به حدی بود که  در ابتدا خونریزی داشت

ای دبستانی احساس من

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

دبستان مازار تهران سال 1347

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد


http://s1.picofile.com/file/7112948488/adame.gif

ادامه نوشته

پـا بـه پـای کودکـی هایـم بیـا ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی

خیـزید و خـز آریـد که هنـگام خـزان اسـت ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار

دهقان چو درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک به یکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان
پیش آید و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان
چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار



سروده : منوچهری دامغانی

رفت و نرفت از دلم

رفت و نهان شد ز چشم،روی دلارای او
رفت و نبوسیده ماند،خاک کف پای او

آمد و ننشست و رفت آن مه و بر جای ماند
در سر سودایی‌م آتش سودای او

آنکه سراپای اوست جلوه‌گه مهر و ناز
رفت و نرفت از دلم شوق سراپای او

گشته ز دیدار او سینه‌ی من جای عشق
گشته ز سودای عشق دیده‌ی من جای او

او همه لطف است و حسن،ما همه شوریم و سوز
اوست تمنای ما،چیست تمنای او

شعر انتظار


آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما

داد بر باد فنا یکسره آب و گل ما

تا که از ما بنهفتى رخ خود را شاها

چون شب هجر شده تار و سیه محفل ما

مشکلى نیست محبان تو را جز غم هجر

عمر بگذشت و نشد حل بجهان مشکل ما

تا که شد کشتى ما غرقه دریاى فراق

بر سر کوى وصال تو بود ساحل ما

بامیدى که ببینیم رخ دوست دمى

ساربان تند مران بهر خدا محمل ما

گر بما گوشه چشمى فکند از ره لطف

بشود خیل سلاطین جهان سائل ما

حجة ابن الحسن اى خسرو خوبان جهان

دارم امید شود لطف خدا شامل ما

چهره بگشائى و آئى ز پس پرده برون

نور گیرد ز طفیل رخ تو منزل ما

روز پاداش که پرسند ز اعمال عباد

نیست جز مهر رخت چیز دگر حاصل ما

هدیه ماست‏ حکیمى دو سه شعرى که مگر

بپذیرد کرم هدیه ناقابل ما

شعر از محمد رضا حکیمى

مجموعه شعر گلواژه 1 ص 134

زنـدگی در حاشیـه ...



شعر بسیار زیبا و معنی گرای زیر سروده ی شاعر فقید دزفولی مرحوم قیصر امین پور است که در کتاب بی بال پریدن آمده است. روح این شاعر بزرگوار شاد باد.


ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
در حاشیه ی کلاس می نشینم.
در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"
گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."
من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.
قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.
اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی


 ایرج میرزا 

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی 
آراسته با شكل مهیبی سر و بر را
گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار 
باید بگزینی تو یكی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بكشی زار 
یا بشكنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب كشی یك دو سه ساغر 
تا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت 
كز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزیزند 
هرگز نكنم ترك ادب این دو نفر را
لیكن چون به می دفع شر از خویش توان كرد 
می نوشم و با وی بكنم چاره ی شر را»
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی 
هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را
ای كاش شود خشك بن تاك خداوند 
زین مایه ی شر حفظ كند نوع بشر را

منتظر ظهور


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/24390160622689227217.gif
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

دوبـاره بـاز خواهـم گشـت ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام، از کدامین راه
ولی یکبار دیگر، باز خواهم گشت
و چشمان تو را، با نور خواهم شست
و از عرش خداوندی، شما را هدیه های تازه خواهم داد
به دستان برادر، دست خواهم داد
به زلف کودکان، گیلاس خواهم زد
نوازش های مادر را، دوباره زنده خواهم کرد
زن همسایه را، نور و هوا و آفتابی تازه خواهم داد
به ننوی یتیمان، من تکان از عرش خواهم داد
به لب های فرو بسته، امید خنده خواهم داد
به دیوار حریم عشق، یکبار دگر، من تکیه خواهم زد
به گندم، من حدیث نو شکفتن، یاد خواهم داد
به شمع روشن محفل، رموز همنشینی با پر پروانه را، من یاد خواهم داد
گل نرگس به دشت مهربانی، هدیه خواهم برد
کمرهای خمیده از شقاوت، راست خواهم کرد

ادامه نوشته

گلایـه دكتر شریـعتی از خـدا و جـواب سهراب سپـهری

گلایه ای از خدا، منتسب به دكتر علی شریعتی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ��br>

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

از بهر چه مي رقصي و بشکن مي زني ؟


پاسبان مردي به راهي ديد و گفتا کيستي؟
گفت:فردي بي خيال وفارغ آزاده ام
گفت : از بهر چه مي رقصي و بشکن مي زني ؟
گفت : چون داراي شور و شوق فوق العاده ام


گفت : اهل خاک پاک اصفهاني يا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت : خيلي شاد هستي ، باده لابد خورده اي
گفت : هم از باده خور بيزارم ، هم از باده ام

گفت : از جام وصال نازنيني سرخوشي ؟
گفت : از شهوت پرستي هم دگر افتاده ام


گفت : پس شايد قماري کرده اي ، پولي برده اي
گفت :من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولي از دکان يا خانه اي کش رفته اي ؟
گفت : دزدي هم نمي چسبد به وضع ساده ام

گفت : آخر هيچ سرگرمي نداري روز و شب ؟
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت : لابد ثروتي داري و دلشادي به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکين مادر زاده ام

گفت : آيا راستي آهي نداري در بساط ؟
گفت : خود پيداست اين از وصله ي لباده ام

گفت : گويا کارمند ساد ه اي يا کارگر ؟
گفت : بيکارم ولي از بهر کار آماده ام

گفت : بيکاري و بي پولي ؟ پس 
اين شادي ز چيست ؟!

گفت : يک زن داشتم ،
اينک طلاقش داده ام

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

این شعر میتونه وصف حال خیلی از افرادی که علاقه زیادی به خود فریبی دارند باشه یا به بیان دیگه به جای حل مسئله ، صورت مسئله رو پاک میکنند .

مصرع دوم بیت اول منو یاد این ضرب المثل که میگه "هرکسی رو تو قبر خودش میذارن"  میندازه . یه جورایی هم  به طرفش داره میگه :None of  Your Business

البته بعضیا متوجه منظور نمیشن

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارندچه هشیاروچه مست

  همه جاخانه عشق است چه مسجدچه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها 

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن ازسابقه لطف ازل

توپس پرده چه دانی که که خوب است وکه زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی 

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

اگر رستـم و سـهراب در زمان ما می زیستنـد ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

چنین گفت رستم به سهــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــدر محـــل

مکن تیز و نازک، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن مـوی خود

شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
برو گــمشو ای خــاک بر آن سـرت

اس ام اس فرستادنت بس نبـــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود

رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمـــاید کبــــاب

اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغــا پسر، دستِ دشـمن دهیـــم

چوشوهر در این مملکت کیمـیاست
زتورانیان زن گرفتــن خطـــاست
http://s1.picofile.com/file/7112948488/adame.gif

ادامه نوشته

شعر درباره ى روز معلم


در جوهره خود کم و کم سوخت معلم
تا درس محبت به من اموخت معلم
درمکتب او تاک به افلاک رساندیم
نزدیک تر از هر کس و هر دوست معلم
عاشق شدن و ماندن در حس جوانی
با تیر قلم بر دلمان دوخت معلم
از نقش زدن با قلمی بر دل دیوار
نوری ز حقیقت به دل افروخت معلم
این شعر و قلم نیست سزاوار سپاسش
والاتر از این شعر زمان اوست معلم

زیباترین شعر هستی؛ مادر


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر
خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست
سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر

ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر
یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست
ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر

هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد
یا نبض گل سرخ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن
در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد

چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر
آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی
آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر

در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست
دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه، نـام مــــادر
شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست





گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مـادران مهربـان و خـوب ایـرانی، روزتــان مبـارکگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

صـدای بـاد، خیـابان و جعبـه ای کهنـه


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او می‌ریخت
و گاه بغض صدا می‌شکست : "آقا واکس؟"

درست اول پائیز، هفت سالش بود
و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهمید
و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس

سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس

برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خنده‌ی مرد و زنی که : "ها ها واکس

چقدر روی زمین خنده‌دار می‌چرخد!
(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس

پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس

یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس

غروب بود، و دنیا هنوز می‌چرخید
و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و کارخانه به کارش ادامه می‌داد و
هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...

کسی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس

صدای باد، خیابان و جعبه ای کهنه
نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس


شعر از : پوریا میررکنی

شعر زیبا مخصوص امام زمان (عج)


شعری زیبا مخصوص روز جمعه و فرج امام زمان(عج)

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

انواع آدم هــا 4



وصف الحال مردها پس از فوت همسر!


مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!

این جا کسی است پنهان


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

(مولوی)

گل پامچال



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا
فـصل بهاره، عزیز موقع کاره
شکوفانه، شکوفانه
غنچه وا شده، غنچه وا شده بلبل سر داره
عزیز دل بی قراره
بیا دست به دست بدیم، دانه بکاریم، فصل بهاره، عزیز موقع کاره ...

شعر

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

شعر امام حسن عسگری صلوات الله علیه

ولادت با سعادت یازدهمین ستاره فروزان

آسمان امامت و ولایت حضرت

امام حسن عسکری (علیه السلام)

بر فرزند بزرگوارش امام زمان

(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

وهمه شیفتگان ودلداگان حضرتش

تبریک وتهنیت باد .




آن كه می آید، شكوه آسمان، عظمت زمین، صداقت ایمان و نجابت آب است.
بهار از نامش شكوفا و عشق از یادش لبریز است!

آمدی تا شب های بی ستاره را در ماه غرق كنی و دست های تنها مانده را بگیری و تا خدا بالا بكشی.
آقا میلادت مبارك

تو ابالمهدی (عج) زهرایی(س) ودوم حسنی (ع)
مجتبای دگر فاطمه (س) – آقای منی

تاکه من چون حسن عسگری (ع)آقا دارم
ز عیار گل دلبر دل زیبا دارم

زندگی زیر لوایش چه صفایی دارد !
روزگار خوشی از این قد و بالا دارم

با محبت تر از این جمله ندارم در دل
که به بالای سرم مثل تو بابا دارم

به وجود تو امام حسن عسگری(ع) است
که به کنعان دلم یوسف زهرا (س) دارم

ادامه نوشته

بیچـاره کـارمنـدان ...

( شعر طنز یا واقعیت؟ )

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


شعر زیر برای حدود 70 سال پیش است و شاید زیاد به زمانه ما نخورد اگر البته کاهش بودجه و عقب افتادن حقوق و کسری دریافتی به خاطر نبود پول و افزایش قیمت همه چیز جز حقوق ماهیانه کارمندان، اجازه بدهد!


از نار غصه سوزان
دمساز آه و افغان
از خوشدلی گریزان

عاری ز شوکت و شان
بیچاره کارمندان

بی حال و دل فسرده
بی جان مثال مرده
چون صید تیر خورده
کام از جهان نبرده

انسان ولی چه انسان
بیچاره کارمندان

ادامه نوشته

شعر


مایهِ اصل و نَسَب در گردش دوران زَر است / دائمآ خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است
  کُره اسب ، از نجابت از پس مادر رود / کُره خَر ، از خریت ، پیش پیشِ مادر است
  دود اگر بالا نشیند کسرِ شأن شعله نیست / جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
  شصت وشاهد هردو دعوای بزرگی میکنند / پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است ؟
  آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون / آن یکی شمشیر گردد دیگری نعِلِ خر است
 گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن / روی دریا کف نشیند ، قعر دریا گوهر است . . .

شهر آشفته


تقديم به دوستاني كه در شهر آشفته ای به نام تهران زندگي ميكنند


 
در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت
درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست
مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند
احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبِه را نیست
فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه
هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت
"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند
ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت 
تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است
من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست

شعر بسیاااااااار زیبا

آقا قسم به جان شما خوب می شوم                 باور کنید آخرش به خدا خوب می شوم

حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش                    با یک نگاه لطف شما خوب می شوم

این روزها ز دست دل خویش شاکیم                   قدری تحملم بنما خوب می شوم

من ننگ و عار حضرتتان تا به کی شوم؟               کی از دعای اهل بکا خوب می شوم

با یک دعای مادردلسوز و مهربان                        ام الائمه ی جوان خوب می شوم

جمعی کبوتر حرم فاطمه شدند                          من هم شبیه آن شهدا خوب می شوم

من بدترین غلام حقیر ولایتم                              ای بهترین امام بیا خوب می شوم

با این همه بدی به ظهورشما قسم                     با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم

اللهم عجل لولیک الفرج


بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست - ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن(ع)

وبلاگ ای کلک رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) و آفتاب هشتم امامت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) را به همه شیعیان مخصوصا شما دوست عزادار تسلیت عرض مینماید

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست

یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست

چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

وقتی سکوتش این همه محشر بپا کرد

دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

در کربلا هر چند با دقت بگردی

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

کرب و بلا با آن همه داغ و مصیبت

هم پایه ی درد و بلای مجتبی نیست

طوری تمام هستیش وقف حسین شد

انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

او جای خود دارد در این دنیا مجال

رزم آوری بچه های مجتبی نیست

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم

ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

آیا شده بال و پرت افتاده باشد ؟

در گوشه ای از بسترت افتاده باشد ؟

آیا شده مرد جمل باشی و اما

مانند برگی پیکرت افتاده باشد ؟

آیا شده در لحظه های آخرینت

چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد ؟

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست

وقتی به جان همسرت افتاده باشد

آیا شده سجاده ات هنگام غارت

دست سپاه و لشگرت افتاده باشد ؟

مظلوم و تنها و غریب عالمین است

گریه کن غمهای این بی کس حسین است

علی اکبر لطیفیان


حکایـت جـاری مـن، تـو، او


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود !
جدیدترین آهنگ پیشوازهای مرتضی پاشایی91

ادامه نوشته

به به، چه نمازی

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زر دوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست
از بس‌که پی نیم ‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

ما از درون زنگ زديم

ما از درون زنگ زديم


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و اين جمله را بنده خودم هم شنيدم وشايد بعضي از اشخاص فكر ميكردند وي عقل درستي ندارد اينك به بعضي از حرفهاي او توجه بفرماييد
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

ادامه نوشته

روایـت هایی خواندنی از داستـان روبـاه و کـلاغ !

روایـت هایی خواندنی از داستـان روبـاه و کـلاغ !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گاهی مواقع ممکن است با شنیدن یک کلمه و یا یک جمله کوتاه، ذهنمان مکث کوتاهی کند و بی درنگ به گذشته های دور برود و یاد خاطره ای تلخ یا شیرین بیفتد. یا زمانی پیش آمده که با دیدن یک صحنه یا یک رویداد کوچک این تداعی در ذهن بوجود آمده که فکر کنیم این صحنه را قبلاً دیده ایم یا برایمان اتفاق افتاده است.

بعضی از خاطرات هم به قدری شیرین و دل چسب هستند که هیچ گاه رنگ کهنگی و فراموشی به خود نمی گیرند و هرگاه یاد آنها می افتیم انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده اند. شعر کلاغ و روباه را که در یکی از کتاب های دوره ی دبستان داشتیم یادتان هست؟ داستان کلاغی بود که یک قالب پنیر پیدا می کند. آن را به منقار گرفته، روی شاخه درختی می نشیند. روباهی او را دیده و می خواهد به هر ترفندی پنیر را از کلاغ بگیرد. شروع می کند به تعریف و تمجید از کلاغ. سرانجام از او می خواهد تا با صدای خوش و دلنوازش آوازی بخواند. کلاغ که از تعریف و تمجید روباه خوشش آمده، دهان باز می کند تا آوازی بخواند. پنیر از دهانش می افتد و روباه با خوردن آن پنیر دلی از عزا در می آورد.

در ادامه نگاهی داریم به شعر روباه و کلاغ دوره ی دبستان که سروده حبیب یغمایی هست و نمونه هایی که بعدها و به پیروی از هدف و انگیزه ی شاعر که همانا تجسم تقابل فریبکاری و سادگیست به تعدد این سروده اضافه شده ...


ادامه نوشته

منتظر

www.nazpatogh.com | جملات و متن های زیبا در موردامام زمان(عج)

ای که دائم به جهان منتظر منتظری
گیری از مردم دانا ز ظهورش خبری

روز و شب ذکر زبان تو بود یا مهدی
در فراقش غم دل داری و اشک بصری

فرض کن، حضرت مهدی به تو ظاهر گردد
بر در خانه و یا بر سر کوی و گذری

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی
باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

دیده ای هست تو را قابل دیدار امام
می توانی تو به خورشید جمالش نگری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟
لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه دارائیت
داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

گر بپرسد ثمرت چیست تو از طول حیات
داری از بهر ارائه سند مختصری؟

ور بپرسد عملت چیست ز بگذشتن عمر
در عملکرد تو باشد عمل معتبری؟

برده ای نان و غذا بهر مساکین یک شب
یا تو داری ز یتیمان و فقیران خبری؟

در پی امر به معروف و نهی از منکر
بوده ای بهر محبان ولایت سپری؟

هیچ گه داشته ای بهر ظهور حضرت
ناله نیمه شب و ذکر دعای سحری؟

آن چنان هست که افسرده و غمگین نشوی
گر بگیرد " سِمت تو" بدهد بر دگری؟

داری آمادگی آنکه اگر حضرت خواست
از سر مال جهان بهر خدا در گذری؟

واقفی از عمل خویش تو بیش از دگران
می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری ؟

گر از این جمله که گفتم همه را دارایی
خوش به حال تو که خود ساخته و منتظری

ور از این گفته تو را هست قصوری بیگی
توبه کن بلکه ز محبوب بیابی اثری

نصرت الله بیگی درباغی

 

آرزوهــــا …


آرزوهــــا …

برگی از دفتر شعر مریم حیدرزاده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه‌ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشم‌هایش تر شویم

کاش دلتنگ شقایق‌ها شویم
به نگاه سُرخشان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می‌شویم
با خدای یاس‌ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله‌های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب، مثل چشمه‌ سار
گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می‌رویم
کاش این پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب‌های نقره‌ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم‌های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش رسم دوستی را ساده‌تر
مهربان‌تر، آسمانی‌تر کنیم

کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته‌ای ویران شویم

کاش وقتی آرزویی می‌کنیم
از دل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف‌های قلبمان را بشنود

كوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق ، ندانم
سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نه گسستم، نه رميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


فریدون مشیری

چه درونم تنهاست!(سهراب سپهری)

 

 ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لبحوض:

گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه زیست

***

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر

لای گل های حیاط رستگاری نزدیک

نور در کاسه مس، چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیواربلند صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هرچیز

روزنی دارد دیوارزمان که از آن، چهره من پیداست

چیزهایی هست، که نمی دانم

می دانم، سبزه ای رابکنم خواهم مرد

می روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

***

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی درآب

چه درونم تنهاست


همـواره زنـده بـمان و زنـدگی کـن ...


همـواره زنـده بـمان و زنـدگی کـن ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

شب ها زود بخواب

صبح ها زودتر بیدار شو

نرمش کن، بدو، کم غذا بخور

زیر بارون راه برو

تو زمستون گلوله برفی درست کن

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش

در حمام آواز بخوون و کمی آب بازی کن

سفید بپوش

آب نبات چوبی لیس بزن

بستنی قیفی بخور

به کوچکترها سلام کن

گاهی، شعر بخون

نامه ی کوتاه بنویس

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش

به دوست های قدیمیت تلفن بزن

فرصت کردی به شنا برو

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن

اراده کن که خواب ببینی

از خواب های بد بپر و آب بخور

چای بخور و برای دیگران چای دم کن

جوراب های رنگی بپوش

مادرت رو بغل کن و روشو ببوس

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن

دنبال بازی کن، اگر نشد وسطی بازی کن

به برگ درخت ها دقت کن

به بال پروانه ها دقت کن

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن

به باغ وحش برو

چرخ و فلک سوار شو

کوه برو

هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده

خواب هات رو تعریف نکن

خواب هات رو بنویس

خنده رو از یاد نبر

چشم هات رو روی هم بگذار

شیرینی بخر

با بچه ها توپ بازی کن

برای خودت برنامه بریز

قبل از خواب موهات رو شانه کن

به سر خودت دستی بکش

خودت رو دوست داشته باش و برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی

وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است

خیلی چاله چوله داره؛ دام های زیادی در آن پهن شده و باریکه های خطرناکی داره

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است

هیچ وقت خودت را به مردن نزن!

برای خودت دعا کن که زنده بمانی

زنده ماندن چند راه حل ساده دارد

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی

همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیزی سینه ات را آلوده کند

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی

آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود

آن وقت صدایش کن

به نام صدایش کن

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟!

تو صریح و ساده و رک بگو

هر چیزی که می خواهی فقط از خدا بخواه

خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند

شادمان باش

او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی

از او کمک بگیر

از او بخواه به تو نفس، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت، تاب، بستنی،
سجاده، اشک،حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و عشق... بدهد.


آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از اینکه تو زنده هستی به خودش ببالد !
و در نشیب و فرازهای زندگی ات دیگران را نیز فراموش نکن ...


شعری زیبا

سخت آشفته و غمگین بودم
                          
به خودم می گفتم:
                                           
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
                                                                  
دست کم میگیرند
                                                                                  
درس ومشق خود را...
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
           
تا بترسند از من
                          
و حسابی ببرند...
                                         
خط کشی آوردم،
                                                         
درهوا چرخاندم...
                                                                           
چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
                                               
اولی کامل بود،
                                                             
خوب، دومی بدخط بود
                                                                                     
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...    
خوب، گیر آوردم!!!
                   
صید در دام افتاد
                                   
و به چنگ آمد زود...
                                                      
دفتر مشق حسن گم شده بود
                                                                                   
این طرف،
                                                                                            
آنطرف، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟
               
بله آقا، اینجا
                           
همچنان می لرزید...
                                               
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
                                                                             "به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند""ما نوشتیم آقا"
              بازکن دستت را...
                              
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
                                                                                  
او تقلا می کرد
                                                                                                 
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
                               
هق هقی کرد
                                           
و سپس ساکت شد...
                                                               
اما همچنان می گریید...
                                                                                        
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
                                  
زیر یک میز،
                                                
کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد...
                                                                                 
گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
                                              
غرق در شرم و خجالت گشتم
                                                                               
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زدسرخی گونه او، به کبودی گروید...
                                        
صبح فردا دیدم
                                                       
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
                                                                                                
سوی من می آیند...خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
                                     
تا که حرفی بزنند
                                                       
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما
                                                                       
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا  
وقتی از مدرسه برمی گشته
                              
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
                                                                                           
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
                                             
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا...
                                                                                                   
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
                       
منِ شرمنده معلم بودم
                                             
لیک آن کودک خرد و کوچک
                                                                             
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر....
من چه کوچک بودم
                  
او چه اندازه بزرگ
                                     
به پدر نیز نگفت
                                                    
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
                                                                                          
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام...
                              
او به من به یاد آورد این کلام را...
                                                                   
که به هنگامه ی خشم
                                                                                           
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
              
***
                    
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
                                                        
با محبت شاید، گرهی بگشایم
                                                                                        
با خشونت هرگز...
                                                                                                             
هرگز...
 
 

نوشته ی شاملو در شانزده ساله گی

به حق می توان زنده یاد احمد شاملو را یکی از فعال ترین، پرکارترین و اثرگذارترین شاعران، نویسنده گان، پژوهش گران و اندیشمندان تاریخ فرهنگ و ادب ایران به شمار آورد. او که متولد ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ بود، فعالیت ادبی اش را در سال ۱۳۲۰ شروع کرد و نخستین نوشته اش را زیرعنوان “بنفشه ی زیبا” در ۲۴ اردی بهشت ۱۳۲۱، یعنی زمانی که شانزده سال و۵ ماه و سه روز از تولدش می گذشت، درشماره ی ۶۰ اطلاعات هفتگی، صفحه ی۱۴، به چاپ رساند. در این دوره از حیات، شاملو نوجوانی احساساتی، پرشور، شکننده، نازک خیال و به اعتباری، افراطی و تند رو بود. در این پیام “بنفشه زیبا” را برای شما عزیزان نقل می کنیم. لطفا عنایت داشته باشید که این اثربا وجود وجه نوشتاری اش، در عمق خود -به یمن قریحه واستعداد کم نظیر شاملو-آهنگین است و فضایی لطیف و موسیقایی دارد. چیزی که بعدها نقش شاملو را به عنوان پیش روی “شعر سپید”، “شعر منثور” ویا “شعر شاملویی” تثبیت کرد. شعری که تمایز اورا نسبت به شیوه ی بنیان گذارشعر نوین – نیمای بزرگ – نشان می داد. شاملو از ایفای نقش متقدم این شیوه فراتر رفت ودرعمل- به زعم بسیاری از صاحب نظران- موفق ترین شاعرش هم بود.

بنفشه ی زیبا

روزی به هنگام بهاران، از آسمان – خبر دادند که: “خدای زیبایی – فردا بامداد – به تماشای زمین خواهد آمد.”
طبیعت، مقدم او را گرامی داشت.
جشن مجللی گرفت.
آستین بالا زد و مشاطه ای توانا – چمن را، ارغوان، و گل سرخ را، لاله گون نمود.
سپس از همان جا که می بایستی – میهمانان، پای بر زمین گذاردند – تا خانه ی خود را، فرشی از چمن گسترد.
***
بامداد- خروس سحرخوان – آواز داد که:
“ای بستانیان، برخیزید، خدای آمد.”
گل های قشنگ، زود از خواب برخاستند و لباس های رنگارنگ خود را پوشیدند.
بلبل های غزل خوان نیز به روی شاخه های درختان جای گرفتند.
باغبان هم از داربست های میوه، تاق های نصرت تشکیل داد.
خورشید، سر از پشت کوه های بلند – به در کشید و چشمکی زد.
یادم نیست چه گفت، فقط می دانم معنی اشاره اش این بود که:
“خدا آمد.”
یک باره گل ها شروع به رقصیدن کردند و بلبلان مشغول خواندن شدند.
یک پارپه “نور” و یک عالم “زیبایی” از دره ی خوشگل وزیبا و با صفا، پیدا شد.
صبا – دست به سینه – از دنبالش می آمد و هزاران رایحه ی جان افزا، با خود می آورد.
ابر – برسرش – مروارید باران، نثار می کرد و رویش را می شست.
خدای، هم چنان که با جلال پیش می آمد و به هر طرف می نگریست، بنفشه ی زیبایی دید که که شرمنده – سر به زیر انداخته است…
پیش رفت – “خدایانه” نگاهی به دو نمود، به بوسید و در کنارش گرفت و گفت:
“ای گل زیبا از چیست که چنین مغمومی!
ترا – از آن زیبا آفریدیم که بستان را صفای چنان دهی”.
بنفشه ی زیبا – با یک دنیا شرم و ناز گفت:
“مرا – این همه غم – از آن است که زیبا هستم.
اگر من هم – چون دیگران – نازیبا بودم، کجا آزرم را پرده ی خود می ساختم؟”
خدای زیبایی را خوش آمد، سر به گوش بنفشه گذاشت و آهسته گفت:
“آفرین! مرا از این گفتار نیک – خوش آمد.
پاداش چه می خواهی؟ بگوی!”
بنفشه ی زیبا- سر به خاک نهاد و پاسخ داد:
بارها دست بشر به قصد هلاک – به سوی ام آمده
و فرزندانم را در برابر دیدگانم از شاخسار هستی
ربوده، می ترسم من هم از این زیبایی – بهره ای
جز مرگ نبینم.
حال – خداوند، این زیبایی را از من بگیر و به دیگری بده -
که زیبایی آفت جان است.

من چرا آمده ام روی زمین؟

من چرا آمده ام روی زمین؟

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  

     بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

                       

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان،  

     تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،       چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

      و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

      حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.   

     قرعه ام این کشور

 و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،          بنده را عفو کنید.                          توی آن قرعه کشی،           ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست       ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

                        چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                     

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

       ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

  عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟           بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

               من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!          

                     این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

                      در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

           از دل خلوت شب،   

                                از درون خود من.

من خدایت هستم،   

        هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،                                                      

ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.    من فقط ناظر بازی توام.                                             

منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

                                   خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

                             تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

                                    حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

        هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

                                 در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                             

 دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

                      و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،

           خلق و خویش، روشش، میراثش، 

         همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

                         به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

              رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

             همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،

            پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

                    به عزیزم به خدا