غروب جمعه شد و آفتاب طلوع نکرد
دلم گرفت و کسی با ما گفتگوی نکرد
چه کرده ایم که این شب سرد هنوز پا برجاست
همیشه بوده و هست و دمی غروب نکرد
هراس و دلهره ی ما چرا تمام نشد
چرا در این شب تاریک ستاره ای حضور نکرد
بر این دلم که شده هرزگاه این علفان
بی دلیل نبود که لحظه ای نسیم عبور نکرد
منم چو ماهی افتاده در لجن زاری
که جز لجن در دل ما چیزی رسوب نکرد
بیا که من خجلم زین غروب بی پایان
دلم برای غیبت تو بهانه ای قبول نکرد


 

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است


کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است


شب ها به دور شمع کسی چرخ می خورد

پروانه ای که دل به دل یار بسته است


از تو همیشه حرف زدن کار مشکلی ست

در می زنیم وخانه ی گفتار بسته است


باید به دست شعر نمی دادم عشق را

حتی زبان ساده ی اشعار بسته است


وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب

انگار بر گلوی خودش دار بسته است


می ترسم آخرش تو نیایی و پر کنند

در شهر : شاعری زجهان بار بسته است