...هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت:
«میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:42 توسط ای کلک
|
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ ای کلک خوش آمديد ،امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ داشته باشید. محمد صادق آخوندی پسری از کویر مرکزی ایران، مجرد و ساکن تهران فقط خودمو میخوام سرگرم کنم! فقط همین! اگه نظر بدید با تمام دقتم اونو میخونم و در دایره پیامتون با شما حرف خواهم زد! ممنونم از اونایی که نظر میدن! مواظب خودمون باشیم ! خدانگهدارتون!
1. چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی .
2. چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!